محرم

بو ی محرم می آید ....کاش سهراب اینگونه میگفت :...آب را گل نکنید ....شاید از دور علمدار حسین ...مشک طفلان بر دوش زخم وخون براندام ..می رسد تاکه از این آب روان .....پرکند مشک تهی ....ببرد جرعه آبی ...برساند به حرم ......تا علی اصغر بی شیر رباب .....نفسش تازه شود ....وبخوابد آرام .....آب را گل نکنید .......سلام برلب عطشانت یا حسین(ع)



عید غدیر بر همگان مبارک

 
 
 
جهان برای هرکس یکبار است، قدر این یکبار را بدان.



 


عید قربان مبارک

عید سعید قربان بر تمامی شما عزیزان و همراهان و خانواده های محترمتان مبارک باد ...

‏همیشه و همیشه ؛ غمهایتان قربانی شادی هایتان باد

عید سعید قربان بر تمامی شما عزیزان و همراهان و خانواده های محترمتان مبارک باد ...‏


جالب و آموزنده!


پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین!
بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه!
مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه.
دفتر رو برداشت و ورق زد.
نمره نقاشیش ده شده بود!
پسرک ، مادرش رو کشیده بود ، ولی با یک چشم!
و بجای چشم دوم ، دایره ای توپر و سیاه گذاشته بود!
معلم هم دور اون ، دایره ای قرمز کشیده بود و نوشته بود :
پسرم دقت کن!
فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد.از مدیر پرسید می تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟
بله ، لطفا منتظر باشید.
معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد!
مادر یک چشم بیشتر نداشت!
معلم با صدائی لرزان گفت :
ببخشید ، من نمی دونستم ، شرمنده ام
مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت.
اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد
با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت :
معلم مون امروز نمره ام رو کرد بیست!
زیرش هم نوشته :
گلم ، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم!
بیا ییم اینقدر ساده به دیگران نمره های پائین و منفی ندیم،
بیا ییم اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلطمون نشکنیم



روزجهانی معلم

          روزجهانی معلم

                          پنجم اکتبر، سیزدهم مهرماه، روز جهانی معلم

 

را پیشاپیش به همه ی همکاران فرهنگی و تمام دست اندرکاران امر آموزش و پرورش میهن اسلامی تبریک عرض نموده و آرزوی پیروزی برای تمامی آنان را داریم و  امید است در راه خدمت به آینده سازان کشور اسلامی موفق باشید.





آغاز سال تحصیلی بر دانش آموزان و معلمین عزیز مبارک

باز بوی دفتر
پاک کن ها ی سفید
ته مداد قرمز
باز هم مهر رسید
باز هم رج زدن حرف الف
باز هم دخترکی سر به هوا.دختری گیج که نامش کبراست.
و هزاران سال است
قول ها داده به خود
و گرفته تصمیم
که دگر بار کتاب خود را
باز جا نگذارد.شب به زیر باران
آن کتاب کهنه.همچنان خیس وچروکیده و باران زده است
باز هم سال دگر
باز پاییز دگر
باز تصمیم دگر
باز کوکب خانم
چند مهمان دارد
باز هم سفره رنگین پهن است
و کدام از ماها
در پس این همه سال...
حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم
همچنان با اونیست؟
خوش به حال عباس
خوش به حال کبری
خوش به حال حسنک
که همه دغدغه شان.
سفره ودفتر خیس است وصدای یک بز
خوش به حال همه شان
که زما جاماندند
همه کودک ماندند
ورسیدیم ما به سرابی که هم اکنون هستیم
وغم غربت ایام گذشته است که دایم با ماست!

 



دعا

((سبحان الله یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشفَ الغَم فرِّجْ هَمّی و یَسِّرْ
امری و ارحَمْ ضعفی و قِلةَ حیلتی و ارزُقنی من حیث لا اَحتَسِبُ یاربّ
العامین))

ترجمه:
منزه است خداوندی که بر طرف کننده غم ها است. غم و مشکل من را برطرف کن،
بر ضعف و کمی چاره ام رحم کن و مرا از جایی که گمان نمی کنم روزی ده ای
پروردگار جهانیان.
حضرت محمد (ص) فرمودند : هرکس مردم را از این دعا با خبر کند در گرفتاریش
گشایش پیدا می کند.



فصل پاییز از راه رسید

با همه رنگهای خیال انگیزش
که بوی پختگی و کمال میدهد
پاییز از راه رسید با بوی ماه مهر
ماه مدرسه و درس و دوستی ها و خاطره ها
پاییز از راه رسید با کلیدی که دروازه ناگشوده قلب مرا گشود
و چشمانم را بروی بی نظیرترین تجربه روح در عالم خاک گشود
پاییز از را رسید با تمام تداعی های روح انگیزش
با همه رنگهایش که هر کدام طیفی از دوست داشتن 
و ماجرایی از مهر ورزیدن را به صحنه خیال می آورد
پاییز از راه رسید با ترنم بارانهای دوست داشتنی اش
با قاب خیس پنجره هایش با باد های ملایم و تندش 
که تن برگ را بر اندام درخت به لرزه می افکند
و فداکاری برگهای خشک و مسین به زیر گامهای عابرانی 
که عشق گمشده خویش را می جویند
برگ هایی که افتادن و تسلیم و فنا را به یاد تو می اورند . . . 
سرخ به رنگ خون
پاییز از راه رسید با الهه ی نارنجی پوش خویش
هم او که سالهاست دل کوچک من پرستشگاه مهر اوست . . .

تقديم به همه عزيزاني كه فصل پاييز رو با همه رنگارنگيش دوست دارند.
در خزان طبیعت دلتون بهاری باد ..

 



میلاد امام رضا مبارک



یک خاطره

سال 70 بود
اولین سالی بود که به تهران اومده بودیم
بنده اصلا فارسی بلد نبودم حتی یه کلمه.
سر کلاس حرفه نشسته بودیم
معلم ما آقای خانی
دامت افازاته
متوجه تازه وارد بودنم شده بود
میخواست یکم باهام شوخی کنه
چشم دوخته بود به من و منم به ایشون
دست به سینه نشست و گفت:
نفر ماقبل آخر این ستون بیاد پای تخته. 
همه ساکت نشستن و جیکشون در نیومد
دوباره جمله شونو تکرار کردن. 
لازم به ذکره که ایشون دست به زن خوبی داشتن و همه حساب میبردن 
برای بار سوم جمله شونو تکرار کردن
این بار همه سرا به سمت من چرخید
آقای خانی دید سنگین و رنگین نشسته ام بلند شد و طرفم اومد. 
بالای سرم وایسادو بازم تکرار کرد:
نفر ماقبل آخر این ستون بلند شه. 
منم تکون نخوردم همه دیگه به پچ پچ افتاده بودن. 
معلم دستمو گرفت و گفت : 
شما ترکی؟
منم گفتم: بلی
همه خندیدن
معلم هم خندید 
گفت مگه من نمیگم بلند شو بیا پا تخته؟
گفتم: من؟
بازم همه خندیدن
یادش بخیر اون زنگ به خنده گذشت و من معنی " ماقبل آخر " رو فهمیدم.

 



مطالب قديمي‌تر